یک مرد واقعاً با شهامت
یک مرد واقعاً با شهامت
همسر حاکم دل به آهنگساز جوانی باخته بود که گاهگاه در میدان شهر دیده میشد و چون با او سخن گفت و دریافت که واقعاً جوانی دوست داشتنی است، بیش از پیش هوای وصل او در سر پروراند.
آن زن در وقت ازدواج با حاکم، چون دریافت که آن مرد علیرغم سمت دولتی مرد کاملاً بی شعوری است، تصمیم گرفت با هیچکس همبستری ننماید مگر با مردی که هوش و ذکاوت خود را به ثبوت برساند.
و اما مرد جوان کاملاً شیفته او شده و چون نسبت به هوش و ذکاوت خود تردیدی نداشت ، لذا مبارزه آن زن را قبول کرد و گفت: هر آزمایشی که مایل هستی انجام بده چون حتم دارم که رو سفید خواهم شد.
همسر حکمران اضهار داشت: بسیار خوب، تو یک آهنگساز هستی و شوهر من نیز از موسیقی متلذذ میگردد و به او خواهم گفت که قصد دارم برای شنیدن برخی از آهنگهای تو بطرف خانه ات در خارج شهر بروم. بدون شک او نیز مرا همراهی خواهد کرد و باهم خواهیم آمد.
آهنگساز گفت: ولی این آزمایش چیست؟
زن جواب داد: شوهر من مرد بسیار حسودی می باشد و چنانچه تو بتوانی پیش از رفتن ما بامن نرد عشق ببازی، از آن روز ببعد در اختیار تو خواهم بود.
آهنگساز جوان قدری در اینمورد اندیشیده و عاقبت فکری به مغزش خطور کرد. با شتاب به خانه یکی از همسایه ها رفت و آن مرد را با خود بطرف خانه اش برد و در آنجا منتظر حکمران و همسرش شدند، هنگامیکه آن دو جلو خانه آهنگساز از اسپ پیاده شدند، جوان آهنگساز بر سر دوستش فریاد کشیده و با چوبدسستی او را از خانه بیرون رانده مرتباً بر پشت و گردنش می زد.
حکمران گفت: خیلی معذرت میخواهم که وردود من بیموقع بود. جوان آهنگساز با تاثر و اندوه گفت: مشکلی نیست که حقیقت امر را بگویم؟ من یکی از آن مرد هایی هستم که به هیچوجه مجذوب زنها نمیشوم ، من از مصاحبت مرد ها بیشتر لذت میبرم. من و دوستم حالا مشاجره سختی داشتیم چون او دیگر مایل به ادامه دوستی خود با من نیست. او عاشق یک زن شده.
در این موقع هیاهویی از بیرون شنیده شد و چون برای تحقیق امر خارج شدند، متوجه گشتند که دوست آهنگساز اسپهای حاکم و همسرش را رم داده و به جوان آهنگساز گفت: انطوری تلافی بد دهنی تو را کردم، حالادیگر دوستان تو به هیچ طریقه ای قادر نیستند از اینجا بروند چون اسپهایشان را رم داده ام و شاید مدتها طول بکشد که کسی از این حوالی رد بشود. امیدوارم این عمل من باعث ناراحتی تو شود همانگونه که عمل تو باعث ناراحتی من گشت.
آهنگساز جوان از حکمران و همسرش عذر خواهی کرد ولی حکمران گفت فرقی نمی کند چون آب ریخته به کوزه بر نمی گردد. موضوع اینجاست که حالا چطوری باید تا عبور یکنفر از این حوالی اینجا بمانیم؟ آیا در خانه شما دو تختخواب وجود دارد؟
دوست آهنگساز گفت: ما هر کدام یک تختخواب داریم ولی بشما میگویم حالا دیگر من حاضر نیستم تختخواب خودم را با آن اهنگساز احمق شراکت کنم. من روی تختخواب خودم می خوابم.
حکمران لحظه ای به فکر رفت چون دریافت که نمی تواند همسرش را با شخص عصبی مزاجی چون دوست آهنگساز تنها بگذارد بخصوص که آن جوان تازه میل به زنان پیدا کرده بود پس چنین گفت:
پس جوان، چطور است که من پیش شما بخوابم و همسرم پیش آهنگساز؟
دوست آهنگساز قبول کرد و آن چهار نفر به بستر رفتند و آهنگساز جوان آهنگهای جالبی ساخت
