قلب زخمی
گفتی - دوستم داری
باورم نشد
گفتی – محبوب تو ام
تردید کردم
گفتی – ببین به چشم هایم
دیدم راز بزرگی را نهفته
گفتی – جای من در قلب توست
خاموش ماندم
گفتی – درای و ببین
آن کردم
دیدم خویشتن را غنوده در کـُنجی
چه قلب با صفا و بزرگی !
اما
زخمی و خونچکان
گفتم - اشکم را مرحم میسازم
گفت - نه !
قلمت را مرحم بساز
ناگهان
احساس کردم
گرمی ملایم و روح افزای را
زیر پوست تنم
گفتم - قلب تو خانه من شد
گفت - قلب من خانه تو بود
گفتم - قلب تو خانه ما شد
گفت - قلب من خانه شما بود
گفتم - قلب تو میهن من است
زاد گاه من
وطن من
افغانستان من
گفت – راست میگویی
من { شرق } تو هستم
آسیا
آسیای تو
آسیای شما
افغانستان تو قلب من است
مرحمش کن
بسازش
زیرا زندگی باقلب زخمی و خونین
برایم
آزار دهنده است